سخن روز
  • دهه فجر انقلاب اسلامی، سرآغاز طلوع اسلام، خاستگاه ارزشهاي اسلامي، مقطع رهايي ملت ايران و بخشي از تاريخ ماست كه گذشته را از آينده جدا ساخته است

سخن رهبر

درود خدا بر این جوانهای اصفهانی، درود ملائکه‌ی الهی بر آنها، درود خدا بر مردم شهیدپرور اصفهان که پریروز آن تشییع‌ جنازه‌ی عجیب را برای این جوانها به راه انداختند. مردم اصفهان هم جزو پیشگامان این نهضت و این حرکتند. این خیلی کار مهمّی است.

آمار بازديد

بازديد امروز : 23
بازديد ديروز : 117
بازديد ماه : 2798
بازديد ماه گذشته : 3635
افراد آنلاين : 2
کل بازديد : 285794

تبلیغات

    شهید سید رضا موسوی    فرزند سید فرج الله

    تاریخ شهادت : 1367
    محل شهادت : شلمچه،والفجر8

    تاریخ تولد : 1349
    محل تولد : علی آباد

   شهيد سيد رضا موسوي، خرداد 1349 در ميان عطر اسپند و صوت صلوات در روستاي عليآباد از توابع شهرستان آران و بيدگل تولد يافت و اشک شوق را بر ديدگان والدين ساده زيست و بيآلايش خود نشاند تا قدوم نخستين فرزندشان را به درگاه ايزد منان شاکر باشند. سيد رضا در دامان مادري نيک سيرت و پدري زحمتکش و با تقوا، ايام کودکي را سپري نمود و الفباي عشقورزي و محبت را از والدين خود آموخت. بهسبب شغل پدر به شهر کاشان نقل مکان کردند و سيد رضا مراتب تحصيل علم را در کاشان پيگرفت و تا مقطع پنجم ابتدايي درس خواند و سپس بهجهت عدم علاقهي کسب علم، مدتي در مغازهي خياطي مشغول بهکار شد و بعد به همراه دايي خود بهحرفهي کاشيکاري اشتغال يافت. وي از همان دوران نوجواني، عاشق فلسفهي عاشورا بود و در پي حقانيت اسلام و سيرت و سيرهي اهل بيت(ع) در مراسمهاي عزاداري و محافل ديني به همراه والدينش در مسجد صفاري کاشان حضور مييافت و با جان و دل، خود را خادم ائمه معصومين(ع) ميدانست. سيد رضا، عشق و عطوفت و مهرورزي را نخست از کانون گرم خانواده درس گرفت و سپس از درگاه خداوند دلي رئوف و دستي، دستگير نيازمند را طلب نمود. او جواني پر شور و پرجنب و جوش بود. اگر افتادهاي را ميديد سر از پا نميشناخت و براي کمکش اقدام ميکرد. پولي را که با زحمت و تلاش بهدست ميآورد سخاوتمندانه به ديگران ميبخشيد تا خدايش را راضي بدارد. در ايام پر التهاب و درگيري مردم مسلمان ايران بر عليه حکومت طاغوت با آنکه هنوز سن و سالي نداشت اما نسبت به آنهمه تحول و شعارهاي آزادي خواهانه بيتفاوت نبود و بهدنبال علتهاي قيام ميگشت. بعد از به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي و فروپاشي حکومت ظالمان، در کنار کار و فعاليت به عضويت پايگاه شهيد رجايي در آمد و در اوقات بيکاري مشغول مطالعهي کتابهاي ديني و مذهبي ميشد.

    شهيد سيد رضا موسوي، انساني نيکانديش بود و از دروغ و غيبت دوري ميجست. هر چقدر که با شخصيت امام(ره) و اهداف انقلاب بيشتر آشنا ميگشت، مفتون و مجذوب ايشان ميشد. وي به کمک دوستان خود توانست کتابخانهي کوچکي را در محلهيشان تأسيس نمايد و اسم آن کتابخانه را شهيد اميري گذاشت. سيد رضا با زحمت فراوان موفق شد تعدادي کتاب تهيه نمايد تا به کتابخانه رونق بخشد و اين يکي از پر محتواترين حرکتهاي فرهنگي وي محسوب ميشد که با استقبال خوبي مواجه گرديد. آغاز جنگ تحميلي، باعث گرديد سيد رضا باورهايش قويتر شود و از خدا ميخواست روزي فرا برسد تا راهي جبهههاي جنگ با دشمن گردد. تا اينکه در پانزدهمين بهار زندگياش به نداي رهبر انقلاب لبيک گفت و با کسب رضايت از والدين خود از طريق سپاه کاشان پس از گذراندن دورهي امدادگري بهعنوان امدادگر، راهي جبهههاي جنوب شد تا سهمي در پيروزي رزمندگان اسلام بر لشکر کفر داشته باشد. شهيد سيد رضا موسوي، ماهها در جبهههاي حق سير کرد و چون عابدان و زاهدان، سجده بر کوي دلدادگي نهاد. وي در عملياتهاي مختلفي از جمله عمليات فاو شرکت نمود. سال 1367 روي موشکهاي کاتيوشا کار ميکرد و در منطقهي عملياتي شلمچه به همراه رزمندگان، دشمن را سخت زمينگير نمود. سيد رضا، عشق ولايت و حراست از خون شهيدان را بر خود تکليف ميدانست که دل از آمال و تعلقات دنيا بريده بود و سرانجام در بيست و سوم خرداد 1367 در حين انجام مأموريت، بر اثر انفجار موشک به آرزويش که شهادت بود، رسيد و چون ياران با وفاي جدش، بدن تکه تکه شدهي خود را در راه اسلام و قرآن و ناموس خود هديه کرد تا با نيک نامي بر اريکهي طنازي در عرش ملکوت، آرام گيرد و از ناميان گمنام تاريخ هشت سال دفاع مقدس، جاودانگي را تجربه نمايد.

«مادر ندارد»

قبل از آنکه از من و پدرش بخواهد تا با وي به سپاه کاشان برويم، مدتي بود که در خلوت خود نجوا ميکرد و به فکر فرو ميرفت، اما در پس آنهمه سکوت، هياهويي بود که ما از آن بيخبر بوديم. سيد رضا همهي کارهايش را انجام داده بود و ميخواست من و پدرش را در مقابل عمل انجام شده قرار دهد. وي با زيرکي، شناسنامه خود را دستکاري کرده بود و چون ميدانست هنوز سنش براي اعزام کافي نيست بهسبب قد بلندي که داشت توانست مسوولين نيرو را فريب دهد.

 روزي که به همراه پسرم سيد رضا و پدرش راهي سپاه شديم تا رضايت خود را براي اعزام وي به جبهه اعلام کنيم، پدرش در مسير راه، خيلي آرام طوري که پسرمان متوجه نشود صدايم کرد و گفت: خانم، اين جنگ است و فقط شهادت ندارد، بلکه امکان اسارت و جانبازي نيز وجود دارد. آيا خود را براي همهي اين حوادث آماده کردهايد؟ بعد از شنيدن حرفهاي همسرم چون ميدانستم او نيز مثل من تلاش ميکند تا حس عاطفياش را کنترل نمايد و توجيهي منطقي براي اعزام پسرمان به جبهههاي جنگ داشته باشد، در جوابشان گفتم: اين همه جوانان براي اسلام و کشورمان به جبهه ميروند و اين افتخاري است که پسر ما هم براي دفاع از وطنش با دشمن بجنگد، من راضيام به رضاي خدا. پدر سيد رضا بعد از شنيدن صحبتم، کمي خيالش راحت شد و انگار مکنونات درونم باعث شد تا او هم کمي آرامتر شود. بعد از اعزام سيد رضا، ديگر او را يک نوجوان پانزده ساله نميديديم، بلکه هر بار که به مرخصي ميآمد گرد و غبار جبهههاي جنگ، سيمايش را مردانهتر از قبل ميکرد و رفتار و کردارش گونهاي خاص شده بود. وقتيکه به چهره و سرگذشت سيد رضا فکر ميکردم مرا وادار ميکرد تا در حکمت خدا تأمل کنم، زيرا چندين بار پسرمان در کودکي و نوجواني دچار بيماري و حادثه شده بود و همه فکر ميکرديم ديگر او را از دست دادهايم، اما سرنوشت و تقدير به گونهاي ديگر بود و او بايد ميماند تا از خود چيزي بهجا بگذارد که موجب حيرت و افتخار همگان شود.

هر بار که به مرخصي ميآمد هنگام بازگشت هر چقدر که اصرار ميکردم او را تا محل اعزام همراهي کنم اجازه نميداد و مانع ميشد. تا اينکه يک روز، ديگر طاقت نياوردم و پرسيدم: من يک مادرم و دوست دارم تا لحظهي آخر چهرهي تو را ببينم، دليلش چيست که هر بار ميخواهم تو را بدرقه کنم اجازه نميدهي؟ سيد رضا بعد از آنکه سوالم را پرسيدم، سرش را پايين انداخت و گفت: مادر جان، من احساس شما را درک ميکنم ولي دليل قانع کنندهاي دارم و آن اينکه من دوستي دارم که هميشه با او ميآيم و هنگام برگشتن به جبهه با يکديگر ميرويم و اين دوست و همرزم من سالها است که از داشتن نعمت مادر محروم است و اگر شما با من بياييد او مهر و محبت شما را در قبالم خواهد ديد، شايد باعث مغموم شدنش گردد و حس بيمادري او را بيازارد و اين شرط انصاف نيست. وقتي از زبان پسرم علت نيامدنمان را فهميدم، اشک در چشمانم حلقه زد و بغض، گلويم را فشرد و از اينکه چقدر سيد رضا فهيمانه و با درايت اين موضوع را رعايت کرده بود برايم بسيار احترام داشت.

 شهيد سيد رضا موسوي، نه هيجانزده بود و نه شور جواني او را واداشت تا قدم به جبههها بگذارد. بلکه وي به بطن خاصيت انقلاب و اطاعت از مقام رهبري پي برده بود. سيد رضا به نقطهاي از شعور باطني رسيده بود که شور جوانياش را به عشق و ايثار و از خود گذشتگي هدايت ميکرد. يک روز، خانم همسايهاي او را ديد و گفت: سيد رضا، تو که هنوز سني نداري، چرا به جبهه ميروي؟! کاري که از دستت بر نميآيد؟ سيد رضا هم در جواب آن خانم، بلافاصله جواب داد: من و امثال من به جبهه ميرويم تا اين چادر بر سرتان باشد و کشورمان امنيت داشته باشد. اگر خداي ناکرده دشمن بر ما وارد شود ديگر اين چادرها را نميتوانيد بر سر نواميسمان ببينيد.

 وقتي آن خانم با جواب محکم و منطقي پسرم مواجه شد ديگر حرفي نداشت و از روي شرم و خجالت سرش را پايين انداخت و رفت. آري، شهيد سيد رضا موسوي، غم فردا نخورد و جان و دل را در گرو عشق به خالق سپرد تا در هجدهمين بهار زندگياش، جشن شهادتش را در ملکوت اعلي بگيرد و با بهترينهاي خدا محشور گردد. او رفت تا ما بمانيم و بدانيم که اين انقلاب، آرامش و امنيت را مديون چه انسانهاي بزرگي هستيم که در گمنامي، نامدار شدند.

(راوي خانواده شهيد)

«بیتالمال است»

سید رضا، زمانی‌که در آتش‌بار یکم گردان امام رضا(ع) گروه توپخانهی موشکی پانزده خرداد خدمت میکرد با ایشان همرزم بودم. سید با آنکه جثه و هیکل تنومند و پُرقدرتی نداشت اما همیشه تیز و فرز روی قبضهی کاتیوشا کار میکرد و آنقدر در کارش ساعی و پُر مسوولیت عمل مینمود که بهعنوان یک رزمندهی منظم و دقیق، الگوی سایر رزمندگان بود. هجده سال بیش نداشت ولی انگار سالهاست در منطقهی جنگی خدمت میکرد. در آن گرمای طاقتفرسای جنوب، بعد از هر عملیات و درگیری آنقدر به قبضهی کاتیوشا میرسید و آن را تمیز نگهداری میکرد که بچهها همیشه به شوخی به وی میگفتند: «حال خودروی صِفرت چطوره»؟ وقتی علت آن همه حساسیت و دقت سید رضا را از او میپرسیدند، جواب میداد: این سلاح‌ها متعلق به بیتالمال است و ما موظفیم در نگهداری آن کوشا باشیم. وقتی به عمق حرفهای سید فکر میکردم، تعهد به نظام و صداقتی که در وجودش بود بیشتر من و سایر دوستان را به سوی وی جلب میکرد. سید رضا موسوی، گل سرسبد نیروها در گردان بود و هر جا که ورود میکرد بچهها دور او جمع میشدند و حال و هوایشان کاملاً عوض میشد. سید رضا روزهای آخر قبل از شهادتش معلوم بود که ماندنی نیست و اخلاق و رفتارش به گونهای خاص، متفاوتر شده بود و یک نگرانی و دلشورهای در دل من و دیگر همرزمانش وجود داشت. زمانی که خبر شهادت او را برایمان آوردند، سوز و غم عجیبی در درون بچهها نقش بست و از آن به بعد با خون سید رضا موسوی بیعت کردند تا نگذارند جای او در جبهه خالی بماند و تا پای جان مقابل دشمن رزمیدند.

(راوی همرزم شهید، جعفر غفاری)

 

«فرازي از وصيتنامهي شهيد»

امروز مسووليتي كه بر ماست طوري است اگر حركت نكنيم اين نهال تازهي انقلاب نخواهد توانست به آرزوي خود برسد. و اينجا است كه براي تداوم انقلاب و تداوم خون شهيدان بايد شبانه روز را نشناسيد و دلتان را خوش نكنيد به چند ساعت كار اداري. به بيت المال، زياد اهميت دهيد و به فرمايش مولاي متقيان(ع): بزرگترين خيانت، خيانت به بيت المال است. اي عزيزاني كه در مراكز آموزشي هستيد، در جهت بالا بردن سطح معلومات و فرهنگ دانشآموزان بكوشيد و اجر آن را از خدا بگيريد. و شما اي دانش آموزان عزيز، وقت و فعاليتهاي خود را صرف دو بال علم و تقوا كنيد. دنيا جز پلي و گذري بيش نيست و مرداني به راحتي عبور خواهند كرد كه در راه خدا فعاليت كنند.

 

 

 

شهداي علي آباد آثار تاريخي شخصیت ها
    • قلعه مورچان

      قلعه مورچان

      قلعه مورچان در 5کیلومتری روستای علی آباد واقع شده است
    • باغ امین الرعایا

      باغ امین الرعایا

      این خانه توسط پدر میرزا محمود (معروف به حاج آقا ) ساخته شده است
    • آب انبار آقا

      آب انبار آقا

      قدمت این آب انبار به 500 سال پیش میرسد که توسط آقا سید رضی ساخته شده است.که ایشان در 5 نسل قبل از خاندان حسینی نسبت داشته اند.در کنار این آب انبار یک کوچه سرپوشیده قرار داشته است که به نام گذر آقا معروف بوده است.
    • مسجد امام حسن عسگری

      مسجد امام حسن عسگری

      ساختمان مسجد دارای 700 سال می باشد.جایگاه مسجد در قلعه قدیم بوده است که آن قلعه در 750 سال پیش وجود داشته است.
    • منزل حاج علی وکیل

      منزل حاج علی وکیل

      منزل حاج علی وکیل دارای70 سال قدمت می باشد و در ساخت آن از اصول ناب معماری سنتی استفاده شده است.
    • منزل حاج حبیب  وکیل

      منزل حاج حبیب وکیل

      منزل حاج حبیب وکیل دارای 75 سال قدمت می باشد و در ساخت آن از اصول ناب معماری سنتی استفاده شده است.
    • خانه عمارت

      خانه عمارت

      خانه عمارت
    • منزل ارباب(منزل شرافت خانم)

      منزل ارباب(منزل شرافت خانم)

      به خانه آقا حسین خانی معروف است و آن را میرزا محمود امین رعایا ساخته است و قدمت آن نزدیک 160 سال می باشد.
    • منزل اربابی

      منزل اربابی

      این خانه توسط محمد جعفر فرزند میرزا بابا در 160 سال پیش ساخته شده است.
    • امام زاده  شاهزاده عباس

      امام زاده شاهزاده عباس

      این شاهزاده در 700 سال پیش به خاک سپرده شده است که از 8 پشت از فرزندان امام علی نقی می باشد.
    • منزل آقا رضا رعیت

      منزل آقا رضا رعیت

      این خانه در محله واحدی بوده است و توسط حسینعلی اسدالله قلی ساخته شده است که قدمت آن به 400 سال پیش میرسد.
    • منزل ذاکری

      منزل ذاکری

      این خانه بخشی از ساختمان خانه استاد حسین بوده است معروف به خانه آقایون بوده و حد فاصل این خانه و آب انبار گذری سرپوشیده که به گذر آقا معروف بوده است.
    • منزل حاج محمد صادقی و محمد قدیری

      منزل حاج محمد صادقی و محمد قدیری

      این خانه دارای 160 سال قدمت می باشد و توسط نصرالله کشاورز ساخته شده است.
    • منزل حسین ساعدی

      منزل حسین ساعدی

      این خانه توسط حاج قاسم ساخته شده که دارای قدمت حدود 500 سال می باشد.
    • منزل باقری

      منزل باقری

      این خانه بخشی از ساختمان خانه استاد حسین بوده است که در حال حاضر به سه خانه مسکونی تبدیل شده است.حدفاصل بین این خانه و آب انبار به گذر آقا معروف بوده است.
    • منزل ارباب

      منزل ارباب

      قدمت این خانه به 160 سال می رسد و توسط میرزا امین الرعایا ساخته شده است.

کلیه حقوق مطالب و عکس های سایت متعلق به شورای روستای علی آباد می باشد.

طراحی و برنامه نویسی: شرکت فناوری اطلاعات آیتیسا

Goup Code